وسط این دنیای مزخرف هر موقع خواستم که به تنهایی و فارغ از فکر کردن به آرزوهای دست نیافته ام، دنیای خودمو نقاشی کنم با خودم دوست باشم یک کم نفس بکشم واونطور که دوست دارم زندگی کنم و ازش لذت ببرم یهو یکی (که بهتره بگم بترتیب هر دفعه یکی از آدمای مهم زندگیم) اومده تِر زده به هر چی ذوق و شوق و برنامه های زندگیم!( واژه ای مودبانه تر و ملایم تر پیدا نکردم)نه یه بار...نه دوبار...
واقعا کم آوردم..پس چیه میگن این خودتونین که بهشت و جهنم رو برای خودتون میسازین؟؟!!به قول یکی از همین تِر زنهای زندگیم: این
برچسب:
نویسنده: النا رضوانی
بوسه ی باران
آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است... باران بهانه است.
سقف زندگی!
شب بیست و یکم ماه رمضون تا صبح توی تاریکی به سقف اتاق خیره شده بودم! سعی کردم به تک تک سالهایی که شب قدر دعا کردم و محتوای دعاهام فکر کنم.. خیلی از سالها رو یادم نمیومد ولی از هفده سالگیم ببعد کم کم میتونستم با مرور خاطراتم دعاهای تک تک سالهای زندگیمو تا حدود زیادی به یاد بیارم..هیچوقت اینطوری به خودم نگاه نکرده بودم..حسش در عین سبکی، سنگین و عجیب و در عین شیرینی، تلخی های زیادی رو به همراه
برچسب:
نویسنده: النا رضوانی
نمیدونم در ساعتهای پایان کاری ۳۷ سالگیم چی بنویسم؟ این یکسال هرکی سنم رو میپرسید به اشتباه میگفتم ۳۸ سال و واقعا فکر میکردم ۳۸ سالمه و واقعا نفهمیدم چرا؟!!توی همین ۳۷ سالگی بیشتر خودمو دوست داشتم.مستقل تر شدم و مسئولیتهای کاری و زندگیم بیشتر شده.. طوری که رییس گروه بخشم خیلی از مسئولیتها و کارهاشو به من سپرده کما اینکه پسرم رو هم میبرم مهد کودک بیمارستان و وظایف مادریم هم سنگینتر شده... علاوه بر این آمار کتابایی که خوندم از دستم در رفته و همین دو سه هفته "اردیبهشتماه رویایی" ۶جلد کتاب رمان و ..
برچسب:
نویسنده: النا رضوانی
زیر مجموعه ی خودم هستممثل مجموعه ای که سخت تهی ست
در سرم فکر کاشتن دارمگرچه باغ من از درخت تهی ستعشق آهوی تیزپا شد و منببر بی حرکت پتوهایمخشمگین نیستم که تا در زمان حاضرنرسیدم به آرزوهایمنرسیدن رسیدن محض استآبزی آب را نمی بیندهرکه در ماه زندگی بکندرنگ مهتاب را نمی بینددوری و دوستی حکایت ماستغیر از این هرچه هست در هوس استپای احساس در میان باشدانتخاب پرنده ها قفس استوسعت کوچک رهایی رااز نگاه اسیر باید دیدکوه در رشته کوه بسیار استکوه را در کویر باید دیدگرچه باغ من از درخت تهی ستدر سرم فکر کاشتن دا
برچسب:
نویسنده: النا رضوانی
در روز جاری روز عجیبی بود.. توی بیمارستان از پس اتفاق های مختلف و ناخوشایندی که یکی پس از دیگری برام افتاد نتونستم فرار کنم و خونسرد بمونم و آخرش برای (اولین بار) در حیاط پشتی چند قطره اشکی از چشام جاری شد و ... و در راه خونه هم از بهانه گیری های پسرم به سرحد اعلاء مستفیذ شدم و به مرز انفجار رسیدم.استثنائا چون همسر گرامی زودتر از من به خونه رسیده بود از اونجایی که دیگه توان تحمل هیچ چیز و هیچ کسی رو نداشتم برای (اولین بار) پسرخان رو دم در بدون هیچ بیان اضافه به همسرگرامی تحویل دادم و سوار بر ماش
برچسب:
نویسنده: النا رضوانی
بوسه ی باران
آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است... باران بهانه است.
☔️ببار ای ابر☔️
شبی بارونی... خیلی قشنگ و به موقع... شاید بعضی از حسرتهامو بشوره و ببره.. حسرتهایی که چند ساعت قبل سعی میکردم با توجیه بشورمشون...یکی از یادگاریهای کودکیم و همراه اولین ساعتهای زندگیم که منو خیلی بیاد مامانم مینداخت،در اوج بیخبری و مشغولیت زندگیم از دست دادم، پر کشید ورفت پیش همونایی که دیشب خوابشونو دیدم! حتی نمیدونم کجا به خاک سپرده شد...مراسم خاکسپاریش مثل خاکسپاری رفیقش غریبانه و بی
برچسب:
نویسنده: النا رضوانی